فوران گفتار رادوین من
حدود سه هفته میشه که رادوینم در کنار مادربزرگ و پدر بزرگ هست و از بودن در کنار آنها حسابی لذت میبره. و هر ۳ روز ما بهش سر میزنیم و هر بار موقع خداحافظی ازش میخاییم که با ما همراه بشه و برگرده تهران . اما هر دفعه ما شکست میخوریم 🙄 و نمیتونست تصمیم بگیره . به مامانم میگفت که مانی رفعت من دیگه بچه شما هستم و پسرت شدم . هر وقت میگم ، رادوینم تهران میایی؟ میگه نه میترسم به غلط کردن بیفتم 🤭 بتو چشم احسان نگاه کرد و گفت شما ۸ سال زندگی منو خراب کردید و یک روز خوش با شما نداشتم 😮🤔 بلخره ترفندهایی رو به کار میبرد که همسفر ما نشه . ...


